ارشیا جونمارشیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 12 روز سن داره

ارشیا عشق کوچولوی منو بابایی

سفرنامه حج .....قسمت اول

1392/2/11 14:25
نویسنده : مامان سمیه
1,391 بازدید
اشتراک گذاری

میخوام خاطرات سفرمون رو از دفتر خاطراتم منتقل کنم اینجا. البته یه قسمتاییشو ! مسلما توی دفتر خیلی دقیقتر و باجزئیات بیشتر نوشتم ولی اینجا یه گلچین ازشون مینویسم.میخوام از حال و احوال ارشیای نازم هم بنویسم تا بزرگ شد بخونه و یادش بمونه. عکسایی هم که میذارم سعی میکنم واسه ارشیا باشه .

                          بسم الله الرحمن الرحیم

سه شنبه 6 فروردین 1392

امروز سفرمون به بهترین نقطه دنیا شروع شد.ساعت 4و نیم صبح از خونه به سمت فرودگاه حرکت کردیم. و بعد از تشریفات فراوون فرودگاه ،قبل سفر ، سوار هواپیما شدیم.ارشیای نازم از اول پرواز تا آخر خوابید و وقتی رسیدیم بیدارش کردیم.2 ساعت و 50 دقیقه زمان پرواز بود که درست راس ساعت 10 دقیقه به 12 رسیدیم جده. بعد از یه انتظار طولانی توی فرودگاه جده با اتوبوس راهی مدینه شدیم.تابلو کنار جاده 170 کیلومتری مدینه رو نشون میده. وای خدای من ! اصلا باورم نمیشه تو سرزمینی قدم گذاشتیم که یه روز پیامبرمون قدم میذاشته.هر لحظه که نزدیکتر میشیم ذوق و شوقم برای دیدن حرم پیامبر بیشتر میشه.

راس ساعت 6 رسیدیم مدینه و 6و ربع هتل مدینه الهارمونی. یه هتل بزرگ و شیک. ساکا رو گذاشتیم توی اتاق و با کاروان راهی حرم شدیم . هتلمون درست روبروی درب شماره 22 حرمه. و 3-4 دقیقه بیشتر راه نیست.نمیدونید چه حال خوبی بود امشب وقتی گلدسته های حرم تو شب دیده شدن...کم کم رفتیم تو....مثل خواب و رویا بود.رفتیم جلوتر تا رسیدیم درب 36 که بین الحرمینه. از یه سمت گنبد خضراء معلومه و درست روبروش قبرستان بقیع.چند جا ایستادیم که سلام بدیم به امامامون توی بقیع که شرطه ها نذاشتن!خیلی برام عجیب بود.

وقت نماز عشا شد و من با خانومای کاروان موندم که نماز بخونم. توی صحن! روی سنگ فرش! بدون مهر ! . ارشیا هم با مهدی رفت.واااای خدای من چه نماز طولانیی بود. همه حواسم پیش مهدی بود که با ارشیا چیکار میکنه با این نماز طولانی!!! حرص خوردنمم به جا بود ! چون مهدی میگه تموم مدت نمازو ارشیا گریه کرد ... حق داشت بچم آخه امروز خیلی اذیت شده.

 

فرودگاه تهران- روز پرواز

 

اولین عکس گلدسته ها همون شبی که رسیدیم.


4 شنبه 7فروردین 1392

امروز مهدی برای نماز جماعت صبح رفت مسجدالنبی و بعدشم زیارت بقیع.ساعت 8 هتل بود . برای نماز جماعت ظهر من رفتم حرم و مهدی عزیزم چون از گریه ی ارشیا ترسیده گفت من میمونم نگهش دارم که تو به نمازت برسی! امروز برای اولین بار داخل حرمو دیدم....خیلی خیلی قشنگ بود.وصف نشدنی ! قدم گذاشتن توش یه حس آرامش عجیبی بهم داد... قبل از نماز زیارت حضرت رسول رو خوندم و نماز مستحبی واسه مامان، بابا ، خاله و حاج اقا(پدر شوهر و مادرشوهرم ) ،همسایه های خودم و هرکسی التماس دعا گفته بود. نماز ظهرو با جماعت و نماز عصرو خودم خوندم. آخه نماز عصر ساعت 4 به بعده که خودش یه اذان جدا داره.

امروز ارشیا سر حال بود.قبل از اذان مغرب رفتیم دور حرم یکم چرخیدیم و اولین خریدمون واسه کوچولوی مامان بود. یه شتر خوشگل که راه میره و صاحبش لبیک میخونه.رفتیم واسه نماز.منوارشیا باهم رفتیم. و بعد از نماز برگشتیم هتل. پسرم به بهونه همون شتری که دستش بود کلی پسر حرف گوش کن با ادبی شده بود و همش لبخند میزد.

 

 

داخل بقیع.اونجا که مشخص کردم قبر مطهر 4 تا امامه.امام حسن مجتبی(ع)- امام سجاد (ع) - امام باقر (ع) - امام صادق (ع). آقایونو هم اجازه نمیدن از این زنجیر جلوتر برن.

اینم ارشیای من تو صف نماز ، شتر به دست . دو دستی بهش چسبیده بود که نکنه کسی بیاد ازش بگیره.

 

 

5 شنبه 8 فروردین 1392

امروز قرار بود با یکی از خانومای هتل واسه نماز جماعت برم.ولی هرچی منتظر شدم نیومد. بعدش گفت خواب مونده بود!بعد از صبحونه رفتیم فروشگاه. یه فروشگاه خیلی خیلی بزرگ با تنوع جنس زیاااااااد و جنسای عالی ولی قیمتا یه خورده زیاد. یعنی اولش قیمتا زیاد بود ولی کم کم عادت کردیم بهشون و خرید کردیم.لباس بچه گونه هاش اینقد ناز بود که چشممونو روی قیمتا بستیم و خریدیم.ارشیا هم آخراش خسته شده بود.یه بار میگفت من میخوام رانندگی کنم و میومد پایین چرخو هل میاد . باز میگفت خسته شدم منو بذار بالا.خیلی وقتا هم مثل آدم بزرگا جنسا رو زیرو رو میکرد و میگفت به نظرت این واسم خوبه یا بزرگه؟؟؟

هرچی هم من برمیداشتم اگه خوشش میومد میگفت مامان خیییلی خوشگله. دوستت دارم که واسم لباس میخری. اگه هم خوشش نمیومد میگفت این جنسش به درد نمیخوره بذارش!!!

مهدی ساعت 4 واسه نماز عصر رفت و اومد.واسه نماز مغرب با هم رفتیم. بعداز نماز رفتیم بین الحرمین زیارتنامه خوندیم.ارشیا  هم تا تونست توی صحن واسه خودش بازی کرد. اینجا حتی اجازه نمیدن با گنبد خضرا عکس بگیریم .نزدیک بود گوشیمونو بگیرن! بعد از نماز عشا برگشتیم هتل.ارشیا هم دیگه واسه نماز خوندن اذیت نمیکنه. حوصلش سر میره ولی عادت کرده دیگه.

 

 

اینجا گنبد حرمه که مهدی از بالای قبرستان بقیع عکس گرفته. من که عاااااااشق بین الحرمینم.

اینم ارشیا که گیر داده بود به کلاه دخترونه ها.

 

 

 

 

جمعه 9فروردین 1392

امروز قرار بود ساعت 7 پایین باشیم واسه زیارت دوره . ارشیای نازمو دلم نمیومد بیدار کنم. آخه مثل فرشته ها خوابیده بود. به مهدی گفتم صبحونه رو بیاره توی اتاق تا عشق مامان یکم بیشتر بتونه بخوابه. ساعت 7 پایین بودیم ولی اینقد همه دیر اومدن که 8 حرکت کردیم.من پسر کوچولومو زود بیدارش کردم که سر وقت پایین باشیم اونوقت اینا ..... بگذریم.اولین جایی که رفتیم کوه احد بود. و زیارت شهدای احد.جالبه . اینجا هم اصلا نمیذاشتن روحانی واسمون از ماجرای احد بگه. چند بار متفرقمون کردن.نزدیک بود روحانی رو ببرن!!! پای کوه احد خرما خریدیم و به همه دادیم.چقد خرما اینجا گرونه. دفعه بعد انشالله اگه اومدیم با خودمون از ایران میاریم.

ارشیا داره خرما میخوره. چقدم خوشش اومده بود ازین خرما دادن به بقیه.

مسجد دوم ذوقبلتین بود. که آیه تغییر قبله اونجا نازل شده بود.از یه پله برقی فوق العاده شلوغ رفتیم بالا. یه مسجد تقریبا شلوغ بود که نماز مسجدو زیارتنامشو خوندم و به نیابت از بقیه هم نماز خوندم.

مسجد بعدی سبعه بود که قدیم چندتا مسجد بوده ولی الان بازسازی شده بود یه مسجد شده بود! جایی بوده که یاران پیامبر همون خندق معروف رو کندند و جنگیدن.

این یکی مسجد بزرگ و خلوتی بود که با ارشیا رفتم.

اینم همون شتر معروفه که هرجا میرفتیم پسرگلم با خودش میاوردش.حتی تو راه ، کف اتوبوسم روشنش کرده بود و بازی میکرد.

 

مسجد سوم و آخر قبا بود.قبا محلی بوده که پیامبر توی هجرت مکه به مدینه با دست خودشون ساختن.البته اینجا هم چند بار بازسازی شده.خدا روشکر اینجا بلاخره چندتا درخت دیدیم.اینبار هم یه مسجد خیلی شلوغ که به سختی جا واسه نماز خوندن پیدا کردم.پیامبر فرمودن دو رکعت نماز در مسجد قبا برابر یک عمره است.

غروب باهم رفتیم نماز جماعت مغرب. ما اومدیم و مهدی موند واسه جماعت عشا . بعد از شام ساعت 9 رفتم واسه روضه رضوان.راستش اینقد همه گفته بودن که سخته که تا امشب جرات نکردم برم.خوشبختانه هتل ما روبروی باب عثمانه که راه ورود به روضه هست.اینجا رو شانس آوردیم چون مثل اینکه به ایرانی ها هتلایی میدن که درب شماره 17 به پایینه.که پیاده روی زیاد داره ولی ما 22 هستیم!رفتم داخل و ایرانی ها رو پیدا کردم.هر کشوری جدا نشسته بودن و یه سرگروه عرب براشون بازبون خودشون حرف میزد.تا نشستم در باز شد. رفتیم داخل.دوباره یه جا نشستیم.بعد از 10 دقیقه در باز شد و رفتیم تو . خیلی خیلی شلوغ بود. یواش یواش رفتم جلو. نمیدونستم اینجا کجاست. راستش فکر کردم هنوز باید چند جای دیگه بشینیم ! از یه خانوم پرسیدم اینجا کجاست؟ گفت زیر پاتو نگاه کن . رو فرش سبز ایستادی . اینجا روضه رضوانه!!! خدایا....باورم نمیشد . اینقد شلوغ بود که به سختی فرش زیر پامو نگاه کردم دیدم سبزه !!! با کمک 4 تا خانوم ایرانیه دیگه یه حلقه درست کردیم با دستمونو نوبتی توی حلقه نماز خوندیم. از چند نفر پرسیدمو محل ستون توبه و .... و محراب و ....همه جا رو دیدم.البته همه جاش پرده کشیده بود و فقط بالاهاش دیده میشد.

تا رسیدم هتل ساعت 11 و نیم بود.

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان جوجه طلا
17 اسفند 92 16:33
حیف که نمیشه ما قبرستان بقیع بریم یا محراب و منبره پیامبر رو ببینیم. پس منم میتونم به راحتی برم روضه رضوان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ چون هتل هامون یکی هستن ........ خرید که نمیشه ازش بزنیم هر چقدر هم که قیمتا بالا باشن ایشالله که فرصت بشه . جونم ارشیا چسبیده به شترش منم برای پارمیس یه چزی میخرم که سرگرم بشه
مامان سمیه
پاسخ
محراب و منبر از پشت پرده توی روضه رضوان دیده میشه. خیلی ذوووووق کردم هتلامون یکیه! آره خرید حتما برو. ولی یه تایمی برو که زیارتتو زیاد از دست ندی. برگردی تازه میفهمی کجا رفتی!!! اره هتل ما نزدیکترین هتلا به روضه هست. زیاد برو حتما.